جوونه گفت : موسی میری کوه طور سلام منم برسون . بگو حاجت منم بده .
فرمود : چشم .
گفت موسی به خودش قسم اگه حاجتمو نده رسواش می کنم .
موسی خیلی ناراحت و عصبانی شد . اومد کوه طور ، خطاب رسید : سلام دوست ما رو برسون . گفت حیا کردم ، اخه اینطوری حرف بد زد .
گفت نه بهش بگو حاجتتو دادیم اما به ما بگو چه جوری آبروی ما رو می بری؟
موسی اومد دید جوونه صورت رو خاک گذاشته داره زار می زنه ، گفت ای جوون خدا حاجتتو داده ، بگو ببینم چه جوری میخاستی آبروی خدا رو ببری ؟
عرض کرد : موسی ! دست راستم رو خودم قطع می کردم ، توو دست چپم می گرفتم ، هر چقدر طاقت داشتم ، به مردم نشون میدادم ، می گفتم این دست در خونه ی کریم رفته و خالی برگشته !!!!!!
رحمت به گدایی که به غیر تو نزد روی هر چند که خلق تو گوهر داشته باشد

نوشته شده توسط قاسم صفائی در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 16:2 موضوع فرهنگی | لینک ثابت
عشق تو معبود من، به به از این دوستی حب تو مسجود من به به از این دوستی
هستی ِمن کام تو ، مستی ِمن جام تو هستی ِتو بود من ، به به از این دوستی
ذکر تو الهام دل ، شکر تو اطعام دل رحمت تو سود من ، به به از این دوستی
جان و دل سوخته ، دیده به تو دوخته آه دل و دود من ، به به از این دوستی
کاش فنایت شوم ، پاک فدایت شوم ای همه مقصود من ، به به از این دوستی
گوشه ی زندان تن ، معتکفت جانِ من تا دم موعود مرگ ، به به از این دوستی
شوق لقایت ببین ، در دلم ای بهترین شاهد و مشهود من ، به به از این دوستی
بت شکنم بت شکن ، دل چو خلیل وطن قاتل نمرود من ، به به از این دوستی
رو نکنی هیچ گاه ، بر خود این روسیاه نامه ی مردود من ، به به از دوستی
مستم و دیوانه ام ، از همه بیگانه ام ذکر می آلود من ، به به از دوستی
لیلی ِعاشق کشم ، بین دل مجنون وشم طالع مسعود من ، به به از این دوستی
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 12:56 موضوع شعر | لینک ثابت
من همون برهنه ای بودم که تو منو پوشوندی . من همون گرسنه ای بودم که تو منو سیر کردی . من همون گدایی بودم که با عطایت منو کمک کردی . من همون گمراهی بودم که هدایتم کردی . من همون گنهکاری هستم که با ستاریت منو پوشوندی ...
من همونی هستم که محبت اهل بیت رو در دل من گذاشتی ، اما چرا ... چرا حالا داری منو اینطوری امتحان می کنی ؟ چرا منو دم در نگه داشتی ؟ هی میگی سندت نرسیده ، خدایا دیر میشه ! اگه دستمو نگیری دیر میشه ! اگه موندگاری هستم لااقل یه نویدی به من بده !
مگه وقتی تنهای تنها بودم تو منو راه ندادی ؟ نه تنها منو راه دادی که توو دل خوبات هم منو جا کردی . پس چرا می خوای منو اینطوری امتحان کنی ؟ بیچاره تر از من گیر نیاوردی؟ اگه به خودم باشه ، من دیگه آبادی نمی بینم . اگه از سوزوندن این پوست و استخون چیزی بهت میرسه منو بسوزون !
همه چی از خودته ، من که گفتم ! شرمندتم تا قیامت ، می پرسی برا چی ؟
خدایا ، بزار بهتر معرفی کنم . من همونی ام که در خلوتم از تو حیا نکردم ! حتی در انظار مردم هم رعایت تو رو نکردم . من همون گرفتاری ام که دور و برم گرفتاری زیاد شده . یه رزقی ... یه رزقی بهم بده !
نمی دونم ، آخر کار همیشه آدم هول میشه !
آی مردم ، وسایلتون رو جمع کنید چند روز دیگه میخایم بریم !
دیدید که چقدر آدم هول میشه ؟ نمی دونه چی کار کنه ، چی بگه !
من همونی ام که برای گناه کردن پول خرج کردم اما برای تو نه ! من همونی ام که هر کی بشارت گناه میداد با سرعت می رفتم ...
ولی خدایا ... خوبی هات بیشتر یادم مونده تا گناهام !
آره ، میدونم ... هر چی تو پوشوندی من گناه کردم ، ولی تا کجا ؟ تا جایی که از چشمت افتادم ؟ انقدر پوشوندی که فکر کردم ندیدی !!! نفهمیدم ندید گرفتی . ای خدا داره دیر میشه ، یه بار دیگه مهلتم بده ...
من وعده ی تو رو مسخره نکردم ، من میدونم تو هستی و منو می بینی ولی غفلت کردم ، هوای نفس بر من غلبه کرد . اصلا خدایا بر فرض من باهات از عمد مخالفت کردم ، اما حالا چی ؟ حالا که من نافرمانی کردم باید کجا برم ؟ مگه کسی به غیر تو هست ؟ من می خوام پناهنده ی تو بشم ...

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 21:5 موضوع شخصی | لینک ثابت
چه زیبا قدرت خود را به رخ دوستدارانت می کشی !
دنیای آنان را به گونه ای رقم می زنی که بدون تو احساس تنهایی کنند و در تنهایی به یاد تو باشند !
نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت 17:44 موضوع عمومی | لینک ثابت
هنوز بار گناهی که داشتم ، دارم ز شرم شعله ی آهی که داشتم ، دارم
اگر چه بر سر کویت غریب افتادم ز اشک خویش سپاهی که داشتم ، دارم
مگر سیاهی چشم تو مرحمت بکند وگرنه بخت سیاهی که داشتم ، دارم
من از نظاره ی روی تو دل نخواهم کَند گرسنه چشم نگاهی که داشتم ، دارم
بخوان ز چشم من آن حرفها که می دانی ز رنگ چهره گواهی که داشتم ، دارم
خوشم که نام حسینم ز لب نیفتاده یگانه پشت و پناهی که داشتم ، دارم
لباس نوکری او لباس فخر من است مدال خدمت شاهی که داشتم ، دارم
نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 14:2 موضوع شعر | لینک ثابت
جوسی این فقط یه توهمه که همه مشکلاتت تووی دادگاه حل میشه . حقیقت اینه که حتی اگه برنده بشی هم برنده نشدی ! حقیقت هیچ کاری برای دنیای واقعی ما نمی تونه بکنه !!
این جملاتی است که وکیل جوسی (چارلیز ترون) در اواسط فیلم بهش میگه .
ماجرای فیلم از این قراره که جوسی وقتی بعد از چند سال با دو تا بچه به خونه میاد ، خانواده اش بهش بی محلی می کنن و اون برای اینکه سربار خانواده نباشه ، شروع به کار در یه معدن در کنار چند زن دیگه می کنه . اما فضای معدن برای آنها اصلا مناسب نیست و جوسی تصمیم به شکایت می گیره .
جوسی بدون حمایت از طرف هیچ کسی حتی دوستان و خانواده خود شروع به جمع آوری مدارک می کنه اما ...
خیلی جالبه که با اینکه از طرف هیچ کسی حمایت نمیشه و همه دلسردش می کنن اما به هدفش ایمان داره و با تمام وجود تلاش می کنه .

نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 5 بهمن1386 ساعت 12:28 موضوع معرفی فیلم | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کسي که عقل ندارد ادب ندارد
و کسي که همت ندارد مروت ندارد
و کسي که دين ندارد حيا ندارد .
خردمندي موجب معاشرت نيکو با مردم است ، و به وسيله عقل سعادت هر دو عالم به دست مي آيد .
امام حسن مجتبی (ع)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
سایت امام حسن مجتبی
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
روزنامه وطن امروز
اخبار فرهنگی
صدا و سیما
كتابهاي رايگان فارسي
همه چیز درباره فیلم ها و بازیگران
کتابخانه قفسه
موبایل
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY