يه فايل صوتي از يه شعر با صداي شاعرشه كه خيلي قشنگه ! جريان از اين قراره كه روز قيامت محكمه الهي برپاست . براي اينكه از متن شعر باخبر بشيد يه قسمتي از شعر رو براتون نوشتم :
از تووي جمع يكي بلند شد ايستاد بلند بلند هي صلوات فرستاد
از اون قيافه هاي حق به جانب هم از خودي شاكي هم از اجانب
چرا هيشكي روسري سرش نيست پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست
چرا زنها اينجوري بد لباسن مرداي غيرتي كجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرك حرف نزن اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از روو نرفت حرف خدا از توو گوشاش توو نرفت
ديد يه كمي سرش شلوغه خدا يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيه بشكه نفت يهو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراول ها چند تا بهش ايست دادن يارو وانستاد تا جلوش واستادن
فوري در اورد واسشون چك كشيد گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوري ها لك زده دير برسم يكي ديگه تك زده
اگه نرم حوريه دلگير ميشي تو رو خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت توو دستش كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردن تووي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر ميزد داشت به اعصابا تلنگر ميزد
خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اين همه آدم رو معطل نكن بگير بشين انقده كل كل نكن
يه عالمه نامه داريم نخونده تازه هنوز كُرات ديگه مونده
نامه ي تو پُر ِ كاراي زشته كي به تو گفته جات تووي بهشته
بهشت جاي آدماي باحاله ولت كنم بري بهشت ؟ محاله
يادته كه چقدر ريا مي كردي بنده هاي ما رو سياه مي كردي
تا يه نفر دور و برت مي ديدي چقدر والضالين رو مي كشيدي
اين همه كه روضه و نوحه خوندي يه لقمه نون دست كسي رسوندي
نوشته شده توسط قاسم صفائی در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 0:38 موضوع شعر | لینک ثابت
دست شسته ز ایل و طائفه اش مردی از قوم معصیت کاران
یا بسوزش به آتش کرمت یا بشویش به نم نم باران
بنده ای رفت تا گناه کند یاد غفار کرد و رد شد و رفت
ظاهرا رد شد و قبول افتاد هر که این توبه را بلد شد و رفت
حال ما را خودت بیا و بپرس حال که روزگار لج کرده
چهار فصلم همیشه پاییز است به گمانم بهار لج کرده
بی دلان را چه باک از محشر چون دلی نیست تا ز جا برود
فرض کن دل رمید و رفت از جایی جز به سوی خودت کجا برود
شب شد و در محیط تاریکی طفل اشکم دوباره راه افتاد
بار من غیر آستانه ی تو به تو سوگند اشتباه افتاد
بر درت امدم بخیل بخیل ای خدا ای کریم بنده نواز
چیزی از من مخواه کامده ام ندهم چیزی ، بگیرم باز
پشت من خالی است و می ترسم که نسیمی مرا زمین بزند
باز هم از نسیم ترسی نیست وای اگر که خدا زمین بزند
نرسی گر به داد این مسکین ترسم از ترس آبرو برود
برنگردد به جای اول خویش آب جاری اگر به جو برود
روزگار ! ای قدیم عاشق کش عاشقان را بگو چرا کشتی
گاه لیلی ، گاه مجنون را در دو مقتل جدا جدا کشتی
بر نیامد ز دست کوته من که بیفتم به پای دلبر خود
جای دارد ز فرط رو سیهی خاک ریزم هماره بر سر خود
عاشقی چیست عاقلان دانند عقل هم عاشق خدای من است
آن چنانم بخیل در عشقش گوییا او فقط خدای من است

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 10:42 موضوع شعر | لینک ثابت
هر چند که این کتاب برای رهبران نوشته شده ولی به نظر من به درد همه می خوره . بالاخره هر کس در زندگی خودش و برای رهبری زندگی خودش به یه سری نکات نیاز داره که باید اونا رو یاد بگیره .
این کتاب شامل 21 فصل میشه که دکتر کیاوند خیلی زیبا و روان اون رو ترجمه کرده و از بابت نگارش کتاب مشکل خاصی وجود نداره .
هر فصل کتاب شامل داستانی راجع به اون فصل ، دانستنی ها و راه های عملی برای رسیدن به این صفت و هم چنین مثالی در مورد این صفت می شود .
جان ماکسول ، نویسنده ی کتاب ، بر این عقیده است که این کتاب باید راهبردانه و روشمندانه خوانده شود ؛ یعنی بر هر فصل مدت خاصی درنگ کنید و آن را در زندگی خود پیاده کنید و سپس به سراغ فصل بعدی بروید یا به عبارت بهتر با این کتاب زندگی کنید .
صفت هایی که در مورد آن ها در این کتاب توضیح داده شده :
شخصیت ، جاذبه ، تعهد ، ارتباط ، لیاقت ، شجاعت ، قدرت تشخیص ، تمرکز ، بزرگواری ، ابتکار ، گوش دادن ، شور و شوق ، نگرش مثبت ، مشکل گشایی ، روابط ، مسئولیت ، امنیت خاطر ، تسلط بر نفس ، خدمتگزاری ، بیاموزید ، آینده بینی و قوه تشخیص .
چند نکته جالب از این کتاب رو براتون می نویسم که بیشتر راغب به خوندن این کتاب جالب و زیبا بشید :
*هیچ گاه به خاطر صلح و آرامش ، تجربه یا باورهای خود را زیر پا نگذارید .
* کسانی که به قله های کامیابی پا می گذارند ، اما شالوده شخصیتی لازم برای حفظ آن را ندارند ، زیر فشار روحی به سوی فاجعه گام بر می دارند . و در یک یا چند چاله از چهار چاله می افتند : چاله کبر و خودپسندی ، چاله دردناک احساس تنهایی ، چاله ویرانگر ماجراجویی یا چاله هرزگی جنسی . شخصیت ضعیف در هر یک از این چاله ها که بیفتد بهایی سنگین می پردازد .
* جامعه ای که مهارت در لوله کشی را تحقیر می کند ، زیرا کاری پیش پا افتاده است و هر سخن مهمل فلسفی را بی می تابد ، چون فلسفه مقام بالایی دارد ، نه لوله کش خوبی خواهد داشت و نه فیلسوفی به درد بخور . نه در لوله هایش آب بند می شود و نه در نظریه هایش .
* وقتی در چاله افتادید از کندن آن دست بردارید .
* کسی گفته است که پول برنده ای ندارد . اگر همه اش دنبال در آوردن پول باشید پول پرستید . اگر دنبال آن بروید اما به دست نیاورید بازنده اید . اگر پولی فراوان به دست آورید و نگه دارید ، بیچاره اید . اگر در بیاورید و خرج کنید ولخرجید . اگر اصلا به فکر پول نباشید ، بی خیالید . اگر پول هنگفتی در اورید و بعد از مرگ به جای بگذارید ، احمقید . تنها راه برنده شدن با پول این است که در بند آن نباشید و یا با بزرگواری و گشاده دستی با پول خود کارهای با ارزش انجام دهید .
* طعم بسیاری از شکست های زندگی را کسانی چشیده اند که در دو قدمی کامیابی از تلاش خود دست کشیده اند ( ادیسون )
ضمنا می توانید خلاصه این کتاب را از اینجا دانلود کنید . هر چند که خواندن کامل این کتاب رو بهتون توصیه می کنم .

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 14:55 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت
صلح کردم با خدای خویشتن صلح قبل از مرگ با رنگ کفن
ای ملائک در به رویم وا کنید بهتر از این با دل من تا کنید
من دلم را روی دست آورده ام لشگرم را از شکست آورده ام
گریه ی توبه امانم را بُرید تیغ نام تو زبانم را برید
این منم آن رو سیاه سال قبل در خجالت از گناه سال قبل
این منم در زلف شب افکنده دست این منم بیچاره ای چاره پرست
چاره ی بیچارگان دستم بگیر دست من امروز هستم را بگیر
ای شب تاریک نورم را بده زان لب شیرین شورم را بده
من بساطم را کنون انداختم خود نگو اینک تو را نشناختم
من همان عبد گنهکار توام سایه خواه ظل دیوار توام
میوه ی ما لک شده ما را بخر از برای خود دل ما را ببر
خود مبین بر حال و روز زار ما روزگاری داشت رونق کار ما
ما به سرسبزی ارادت داشتیم از طفولیت سیادت داشتیم
سجده می بردیم بر درگاه تو اشک می چیدیم در فصل درو
جانماز ما به روی آب بود جای اتراق همه محراب بود
شب به شب حالی به حالی می شدیم کشته مولی الموالی می شدیم
بی خبر بودیم از درد فَلک زخم میدادیم بر دست نمک
ذکر می خوردیم جای نان شب غصه می خوردیم اما بی تعب
مطرب خود می شدیم و تار خود گاه حمّال خود و گه بار خود
حالیا مانده است از ما پرده ای آری ای حمال تن بد کرده ای
جانماز ما نمیدانم چه شد آن سیادت ها نمی دانم چه شد
سبزی ما را از این سفره که بُرد ؟ سبزی ما را مگر ابلیس خورد
سالیان بگذشت و امد نو به نو ای دریغ از حاصل فصل درو
زخم ما تن داد بر درمان غیر خیر شر شد ، شر ما هم گشت خیر
حال ما تسلیم فرمان می شویم آنچه گویی آن بشو آن می شویم
راه امید را به چشم ما مبند خشک شد گر چشم ما بر ما مخند
ما ضرر کردیم طی سال را حُسن خود دیدیم ، سوءحال را
ای خدا حال مناجاتی بده مثل حلوا اشک خیراتی بده
با من از راه غضب داخل نشو راست گفتم بر جفا مایل نشو
جان هر چه مَرد ، ما را رو نکن آبروی مانده را جارو مکن

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 11:18 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کسي که عقل ندارد ادب ندارد
و کسي که همت ندارد مروت ندارد
و کسي که دين ندارد حيا ندارد .
خردمندي موجب معاشرت نيکو با مردم است ، و به وسيله عقل سعادت هر دو عالم به دست مي آيد .
امام حسن مجتبی (ع)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
سایت امام حسن مجتبی
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
روزنامه وطن امروز
اخبار فرهنگی
صدا و سیما
كتابهاي رايگان فارسي
همه چیز درباره فیلم ها و بازیگران
کتابخانه قفسه
موبایل
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY