امشب که شب اوج مناجات دل ماست این مسجد و محراب خرابات دل ماست
با یار شب وصل و ملاقات دل ماست بر مقدم دلدار مباهات دل ماست
حیف است که دور از رخ جانانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
امشب که در میکده عشق تو باز است دست همه عشاق به سوی تو دراز است
یا رب سببی ساز شب ماه حجاز است با حضرت معشوق شب راز و نیاز است
وقت است که بر مقدم جانانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
ما طاقت یک جلوه دلدار نداریم حیف است که ما دیده دیدار نداریم
ظرفیت همصحبتی یار نداریم با این همه با غیر حسن،کار نداریم
ای کاش که در عشق کریمانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
بدمستی ما را مکن ابراز نگارا با مستی مستان بنما باز مدارا
تقصیر لب لعل نگار است خدایا خجلتزده کن مثل همیشه تو گدا را
موسی صفت از جلوه پیمانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
ای خوش سحری را که سر دار بمیرم منصورم و چون میثم تمار بمیرم
در حال ثناخوانی دلدار بمیرم سخت است که بیمار و گنهکار بمیرم
مجنون شده با دل دیوانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
آن بنده زشتم که خریدار ندارم برده نفروشیم که بازار ندارم
از خدمت ارباب کَرَم، عار ندارم در کوله به جز توشهای از خار ندارم
خوب است که در کنج همین خانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
بدتر ز من ای خالق بخشنده نداری همچون من خودباخته، شرمنده نداری
مأموریت حضرت موسی است بهانه در خلقت خود بدتر از این بنده نداری
بیمارم و در پای طبیبانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت 17:52 موضوع شعر | لینک ثابت
ای مردمان به یمن سحرهای مستمان یک نامه از بهشت رسیده به دستمان
این نامه از همان شهدای شلمچه است از رهروان کربوبلای شلمچه است
بعد از به نام حق و سلام آمده چنین ای مردگان روی زمین، شبه مؤمنین
ای کرده دام نفس و منیت اسیرتان ای طول آرزو و هوس کرده پیرتان
ای مرغکان حبس قفس، پر نمیزنید چندی بوَد به مرقد ما سر نمیزنید
ما قصه نیستیم کتاب حقیقتیم افسانه نیستیم یقین واقعیتیم
ما هم شبیه جمع شما سینه میزدیم هر شب به یاد کربوبلا سینه میزدیم
آن نور سبز جبهه و نور شما کجا؟ آن شهد شور خالص و شور شما کجا؟
آخر به جرم چیست فراموشمان کنید؟ با خاطرات مرده همآغوشمان کنید
از شهرتان صفای شهیدان گرفته شد حتی صدای پای شهیدان گرفته شد
طعم جوانی و پی لذت شدید،آه! اینترنتی مسافر شهوت شدید، آه!
تنپوش سبز اهل ولایت که پاره نیست اهل دعا که مشتری ماهواره نیست
همراه ما به ما سحر و بوی سیب داد همراهتان چه شد که شما را فریب داد؟
در هر مکالمه که کلام شهید نیست در هر پیامکی که پیام شهید نیست
غیرت کنید و شیوه خود را عوض کنید دلهای زنگ خورده خود را عوض کنید
خودرو نبوده، رو به سوی اهل دل کنید ما را کنار فاطمه(س) کمتر خجل کنید
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت 15:16 موضوع شعر | لینک ثابت
امسال هم چیدی بساط میهمانی بال و پرم دادی که گردم آسمانی
منت نهادی در به رویم باز کردی آغوش بگشودی برای همزبانی
در هر ضیافتخانهای که پا نهادم مانند تو پیدا نکردم میزبانی
از من چه دیدی دعوتم کردی دوباره باور نمیکردم مرا قابل بدانی
هرگز به روی من نیاوردی که بودم گفتی همین که آمدی از دوستانی
با یک نگاه کبریایی میتوانی از چهرهام عرض ندامت را بخوانی
نادانیام شد عذر بدتر از گناهم آگاه بودم خرج عصیان شد جوانی
تو خواستی تا من نمکگیرت بمانم تو عهد کردی که برای من بمانی
با عفو خود باید مرا در بر بگیری آخر کریمی تو، خدای مهربانی
با بردن نام قشنگ حضرت عشق روزی افطارم بُوَد صاحب زمانی

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 10:56 موضوع شعر | لینک ثابت
عمر کساد من همه اندر زیان گذشت پیری ز راه آمد و عمر جوان گذشت
دل دست و پا به خون زد و آن مهربان گذشت دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشت
اشک آنقدر دوید ز پی کز فغان گذشت
در راه تو ز عالم و آدم گذشتهایم ای زخم عشق, با تو ز مرحم گذشتهایم
چون آب از سر همه عالم گذشتهایم تا پر فشاندهایم ز خود هم گذشتهایم
دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت
از بس که در محیط کَرَم آفریدیام بخشیدیام چنان که از اول ندیدیام
من آن سیاهکار پر از روسپیدیام دارد غبار غافلهای ناامیدیام
از پا نشستهایم که ز عالم توان گذشت
قربانی از معالجه منت نمیکشد مسکین دوست رخت به دولت نمیکشد
کارم به وصل دوست به صحبت نمیکشد برق و شراب محمل فرصت نمیکشد
عمری نداشتم که بگویم چهسان گذشت
تا آمدم به خویش بجنبم، نگار رفت چون حوصله ز سر، ز کفم اختیار رفت
بیدار تا شدم همه گفتند یار رفت تا غنچه دم زند ز شکفتن، بهار رفت
تا ناله گل کند ز جرس کاروان گذشت
ز ملک تو برون نشدم قدر یک نفس از درگه تو نیست مرا راه پیش و پس
از شعله ره نبَرد به جایی وجود خس بیرون نتاخته است از این عرصه هیچکس
واماندنی است اینکه تو گویی فلان گذشت
لب تر نکردهایم ز دریای شور خلق پایی نبستهایم در این راه دور خلق
انصاف نیست از تو ببُریم به زور خلق ای معنی آب شو به ننگ شعور خلق
انصاف نیست آب شدم از جهان گذشت
هر پیر مو سپید چراغ هدایت است هر سلسله ز موی عزیزان روایت است
از بحر حادثات چه جای شکایت است یک نقطه پر ز آبله پا، کفایت است
زین بحر همچو موج گوهر میتوان گذشت
دل را که در معامله شعله، سوختم فرصت نبود تا که بگویم فروختم
لب را چو زخم تازه به تعجیل دوختم دلدار رفت و من به وداعی نسوختم
یا رب چه بد بر من آتش به جان گذشت

نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 0:10 موضوع شعر | لینک ثابت
خسته از الفاظ تو خالی شدم طالب یک جُو سبکبالی شدم
پر شدم از ادعاهای بزرگ از صفای معرفت خالی شدم
سر به زیریام چه شد، آرامشم از چه من اینگونه جنجالی شدم
با تو بیگانه شدم تا آشنا با مترسکهای پوشالی شدم
جای کسب عشق در بازار دین قانع بر روزی دلالی شدم
روی دوشم بار دنیا میبرم باختم، مشغول حمالی شدم
هول دنیا حال خوبم را ربود مبتلا یا رب به بدحالی شدم
جای کسب نور از فیض سکوت بد دچار درد نقالی شدم
آه انگاری خرافاتی دلم معتقد بر فال و رمالی شدم
هر زمانی خواستم پر وا کنم روبرو با صد بداقبالی شدم
فطرسی کو پر زدن یادم دهد گوشهگیر بی پر و بالی شدم
کی شود بینم کنار دلبرم سربلند از رتبه عالی شدم

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت 21:57 موضوع شعر | لینک ثابت
هر شب از خواب چو رخسار بتان میگذرم همچو تجّار ز کالای گران میگذرم
نشکستم سر مویی دل کس را زین رو از پل روز جزا هم نگران میگذرم
عمر آنقدر ندارم که به من دل بندی من چنان خندهی آن غنچهدهان میگذرم
ضبط لب میکنم از بیم سخنهای گزاف من ز ترس ضرر از خیر دکان میگذرم
اوّل وقت بدست آر دلم را ای دوست ورنه چون وقت فضیلت به اذان میگذرم
کینهی سنگدلان را نگرفتم در دل من ز هر سنگ، چنان آب روان میگذرم

نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 15:26 موضوع شعر | لینک ثابت
سائل از عمر سحر کاش دَمی بردارد در ره منزل لیلی، قدمی بردارد
گاه باید نفسی خرج کند رهرو شب گاه باید ز دل کس، المی بردارد
بر دل دلبر خود بار نمی افزاید آنکه از سینه ی دلدار غمی بردارد
می برد غافله ها را به سلامت سوی خیر آنکه از چشمه ی اخلاص «نَمی» بردارد
خودپرستی نکند هر که خدا رو بشناخت اهل دل دست دل از هر صنمی بردارد
نیست بر خواهش دل لقمه ی هر سفره حلال مگر آن لقمه ز خوان کَرَمی بردارد
چشم آینه گواه است به هر آنچه در اوست چه نیاز است زبان بر قسمی بردارد
بار سنگین من و یک سفر طولانی کیست از دوش دلم، بار کمی بردارد
تا بگویند همه ظرف مرا هم بشکست دلم از تیغ غمش کاش خمی بردارد
نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ساعت 23:11 موضوع شعر | لینک ثابت
هر کس ز بارگاه تو منت نمی کشد در حیرتم چگونه خجالت نمی کشد
بنشستنم همان و در او سوختن همان کارم به وصل دوست به صحبت نمی کشد
باید فرشته ها ی تو خُدّام من شوند مهمان که زحمتی به ضیافت نمی کشد
بوی غذاست راهنمای گدای شهر کار ضیافت تو به دعوت نمی کشد
کس بعد از این ز ریخت و پاشی که می کنیم خود را به سایه سار قناعت نمی کشد
ما جا نماز خویش به دریا فکنده ایم گریه عنان به خاک مذلت نمی کشد
جوری نخورده ام به زمین تا شوم بلند دل از در ِ تو رَخت اقامت نمی کشد
زخمی که سینه چاک دَم تیغ دلبر است ناز طبیب و رنج طبابت نمی کشد
آخر من از محبت تو آب می شوم کار کسی چو من به سعادت نمی کشد
کم می خرند بار مرا در دکان غیر میزان کسی چنان تو به قیمت نمی کشد
بیرون شده است کار من از مرهم و دوا قربانی از معالجه منت نمی کشد
نوشته شده توسط قاسم صفائی در شنبه 26 بهمن1387 ساعت 23:18 موضوع شعر | لینک ثابت
به نام خدا اگه حرفای ما خوب یا بده نامه ی یه دختر جانباز هفتاد درصده
غم های دنیا توو قلبای کوچیکش جا نمیشه مردی که این نامه رو بفهمه پیدا نمیشه
وزرا ، آی وکلا ، آی رئیس های بی وفا آی اونایی که پل زدین به روی خون شهدا
آی اونایی که شاه شدید میخاین همه گدا بشن جانبازا وسیله ی تبلیغات شما بشن
میتونید جاتون رو با بابا یه شب عوض کنید؟ خنکی ویلاهاتون رو با تب عوض کنید؟
میتونید یه عمر به جای پا با ویلچر راه برید؟ اونطوری دیگه نمیشه دنبال گناه برید
میدونید قطع نخاعی ِ ز گردن یعنی چه ؟ میدونید حرکت ترکش ها توی تن یعنی چه؟
شمال و کیش و دبی خوبه که سنگر نداره چی میگی اونجا دیگه که زخم بستر نداره
اونی که دغدغه ی دارو و بنیاد نداره بایدم بگه جانبازی داد و فریاد نداره
بهار عمر بابام خدا چه زود حروم میشه وسط برج که میشه حقوقشم تموم میشه
با دل خسته و باخجالت خیلی زیاد از رفقای دیگه اش یه کم پول دستی میخواد
آی اونایی که شبهای برجاتون مثل روزه نمیخواد واسه بابام سنگ ِدلاتون بسوزه
آی اونایی که توو افطاری های شاهانه تون همه جور آدم با هم جمع میکنید خرد و کلون
روزه هاتون قبوله ، ایشالله کربلا برید ولی از راهی نرید که ریخته خونها به زمین
برا شماها بدونید نمازم نمی مونه یکی دو سال دیگه یه جانبازم نمی مونه
سکه و تراول های رنگارنگ مال شما دردا مال ما ، غنیمت های جنگ مال شما
موتور سه چرخه توو گرما و سرما مال ما ماشین های خوب مال شما و دردا مال ما
خوب دارید حال می کنید بابام داره درد می کشه سوزش جراحاتش بدتر از صد تا آتیشه
وقتی که بابام دیگه حالش خیلی خراب میشه عکس یارای شهیدش توو چشاش یه قاب میشه

نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 21:8 موضوع شعر | لینک ثابت
بیمار می شوم که پرستاری ام کنی خود را زمین زدم که هواداری ام کنی
گوشم پر از نصیحت و حرف است ای رفیق من آمده ام که رفع گرفتاری ام کنی
گفتی تو سنگدل شدی ، خب شده ام ولی نزد تو آمدم که قلمکاری ام کنی
اصلا مرا به چوب ادب بستنت چه بود ؟ اصلا که گفته بود فلک کاری ام کنی؟
نانی ز من بگیری و نانی دگر دهی بر تو نیامده که دل آزاری ام کنی
رو دست خوردم از همه حتی ز دست خویش کِی خواستم که کاسب بازاری ام کنی؟
فردا بیا و نامه ی من را به آب ده زان پیش تر که مجرم طوماری ام کنی
این ضعف من به قوت خود باقی است و باز من بر همان سرم که سحر یاری ام کنی

نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 10 آبان1387 ساعت 10:6 موضوع شعر | لینک ثابت
آن گدایی که در کوی تو جایی دارد از سر سفره ی تو آب و غذایی دارد
تو نه آنی که ز خود دور کنی سائل را یار آن است که پیوسته عطایی دارد
پیش اغیار شکستن نبُوَد در خور ما دل چو بشکست برای تو بهایی دارد
در هیاهوی دعا ناله ی من گم نشود هر نوا گوشی و هر گوش نوایی دارد
با تو یک رنگ نشد قلب و زبانم آخر بس که این بنده به هر لحظه هوایی دارد
با همه معصیتم نام مرا خط نزدی نازم آن یار که گسترده سَرایی دارد
بخشش و لطف تو جرات به گناهش داده بنده ات تا که خطاپوش خدایی دارد
نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 26 مهر1387 ساعت 23:27 موضوع شعر | لینک ثابت
هر چند ای رب کریم توبه شکستم بارها از کرده ام بر مردمان ظاهر نشد اسرارها
پیشانی عفو تو را پُر چین نسازد جرم ما آینه کی بر هم خورد از زشتی رخسارها
در فکر دنیا زیستم ، دور از تو مولا زیستم بی حاصلی شد حاصلم از گردش ادوارها
دل را که باشد جای تو ، شد خانه ی اعدای تو وحدت کجا معنی دهد با کثرت دلدارها
با معصیت خو کرده ام ، سوی گنه رو کرده ام حالا پشیمان آمدم ، از زشتی کردارها
از کرده ام هستم خجل ، وقت سفر ماندم به گل خوبان همه رفتند و من ، جا مانده ام از یارها
در معصیت پرداختم ، سرمایه خود باختم این ورشکسته بنده ات ، شد شهره ی بازارها
در دل پر از شوق گناه ، بر لب به ذکر یا اله سودی نبخشیده مرا ، تکرار استغفارها
تو خود کشیدی ناز من ، گفتی شوی همراز من گفتی بیا از من بجوی درمان جمله کارها
آغوش خود وا کرده ای ، من را تماشا کرده ای از ظلمتم کردی رها ، در پرتو انوارها

نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 22 شهریور1387 ساعت 3:57 موضوع شعر | لینک ثابت
عمر را پایان رسید و یارم از در در نیامد قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد
جام مرگ آمد بدستم جام می هرگز ندیدم سالها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد
مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد
عاشقان روی جانان جمله بی نام و نشانند نامداران را هوای او دمی بر سر نیامد
کاروان عشق رویش صف به صف در انتظارند با که گویم آخر آن معشوق جان پرور نیامد
مردگان را روح بخشد ، عاشقان را جان ستاند جاهلان را این چنین عاشق کشی باور نیامد
امام خمینی (ره)

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت 13:19 موضوع شعر | لینک ثابت
سفره ی اشک مرا قابل مهمانی کن در قدمگاه دلم قصد چراغانی کن
حضرت دوست مرا معتکف یادت کن نعمت قرب به این سائلت ارزانی کن
مثل خورشیدی و نور کرمت کم نشود به گدا از در شاهانه ات احسانی کن
کعبه ی ذکر تو را مُحرم حج سحرم به منایم ببر و نیت قربانی کن
خاطر مثل گلت کاش مکدر نشود نظر لطف بر احوال پریشانی کن
دوش در بین مناجات به من می گفتی ای پسر پیر شدی ترک هوسرانی کن
روزه و ذکر و نماز تو به دردی نخورد توبه مردانه از این طرز مسلمانی کن
گریه و ناله و اندوه ندارد سختی به عمل رو کن ، آنگاه دادخواهی کن

نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 19:25 موضوع شعر | لینک ثابت
شب گریه می کنم که سحر یاری ام کنند بال و پری زنم که هواداری ام کنند
امشب به ناتوانی ام اقرار می کنم شاید نگه ملائکه بر زاری ام کنند
حمّالی تو شغل شریفی است ، شاکرم هر چند خلق حمل به بی عاری ام کنند
من گرچه مستمندم ولی خوار نیستم نگذار خلق نقل خود از خواری ام کنند
چرخیدنم به گرد خودم بعد از این بس است لازم نکرده مَرکب عصاری ام کنند
خط و نشان برای ضعیفی چو من نکش جایش بگو که رفع گرفتاری ام کنند
لعنت به حاجتی که ز غیر تو خواستم کم مانده بود درهم و دیناری ام کنند
امشب خراب و شُسته و رُفته مرا بخر فردا بخوان به غم که معماری ام کنند
گفتم به پیش خلق که دعوا نکن مرا ترسم که متهم به گنه کاری ام کنند
از اَخم و تَخم دست بکش من که مُرده ام حیف است دو چشم تو که عزاداری ام کنند

نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 1:6 موضوع شعر | لینک ثابت
يه فايل صوتي از يه شعر با صداي شاعرشه كه خيلي قشنگه ! جريان از اين قراره كه روز قيامت محكمه الهي برپاست . براي اينكه از متن شعر باخبر بشيد يه قسمتي از شعر رو براتون نوشتم :
از تووي جمع يكي بلند شد ايستاد بلند بلند هي صلوات فرستاد
از اون قيافه هاي حق به جانب هم از خودي شاكي هم از اجانب
چرا هيشكي روسري سرش نيست پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست
چرا زنها اينجوري بد لباسن مرداي غيرتي كجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرك حرف نزن اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از روو نرفت حرف خدا از توو گوشاش توو نرفت
ديد يه كمي سرش شلوغه خدا يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيه بشكه نفت يهو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراول ها چند تا بهش ايست دادن يارو وانستاد تا جلوش واستادن
فوري در اورد واسشون چك كشيد گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوري ها لك زده دير برسم يكي ديگه تك زده
اگه نرم حوريه دلگير ميشي تو رو خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت توو دستش كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردن تووي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر ميزد داشت به اعصابا تلنگر ميزد
خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اين همه آدم رو معطل نكن بگير بشين انقده كل كل نكن
يه عالمه نامه داريم نخونده تازه هنوز كُرات ديگه مونده
نامه ي تو پُر ِ كاراي زشته كي به تو گفته جات تووي بهشته
بهشت جاي آدماي باحاله ولت كنم بري بهشت ؟ محاله
يادته كه چقدر ريا مي كردي بنده هاي ما رو سياه مي كردي
تا يه نفر دور و برت مي ديدي چقدر والضالين رو مي كشيدي
اين همه كه روضه و نوحه خوندي يه لقمه نون دست كسي رسوندي
نوشته شده توسط قاسم صفائی در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 0:38 موضوع شعر | لینک ثابت
دست شسته ز ایل و طائفه اش مردی از قوم معصیت کاران
یا بسوزش به آتش کرمت یا بشویش به نم نم باران
بنده ای رفت تا گناه کند یاد غفار کرد و رد شد و رفت
ظاهرا رد شد و قبول افتاد هر که این توبه را بلد شد و رفت
حال ما را خودت بیا و بپرس حال که روزگار لج کرده
چهار فصلم همیشه پاییز است به گمانم بهار لج کرده
بی دلان را چه باک از محشر چون دلی نیست تا ز جا برود
فرض کن دل رمید و رفت از جایی جز به سوی خودت کجا برود
شب شد و در محیط تاریکی طفل اشکم دوباره راه افتاد
بار من غیر آستانه ی تو به تو سوگند اشتباه افتاد
بر درت امدم بخیل بخیل ای خدا ای کریم بنده نواز
چیزی از من مخواه کامده ام ندهم چیزی ، بگیرم باز
پشت من خالی است و می ترسم که نسیمی مرا زمین بزند
باز هم از نسیم ترسی نیست وای اگر که خدا زمین بزند
نرسی گر به داد این مسکین ترسم از ترس آبرو برود
برنگردد به جای اول خویش آب جاری اگر به جو برود
روزگار ! ای قدیم عاشق کش عاشقان را بگو چرا کشتی
گاه لیلی ، گاه مجنون را در دو مقتل جدا جدا کشتی
بر نیامد ز دست کوته من که بیفتم به پای دلبر خود
جای دارد ز فرط رو سیهی خاک ریزم هماره بر سر خود
عاشقی چیست عاقلان دانند عقل هم عاشق خدای من است
آن چنانم بخیل در عشقش گوییا او فقط خدای من است

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 10:42 موضوع شعر | لینک ثابت
صلح کردم با خدای خویشتن صلح قبل از مرگ با رنگ کفن
ای ملائک در به رویم وا کنید بهتر از این با دل من تا کنید
من دلم را روی دست آورده ام لشگرم را از شکست آورده ام
گریه ی توبه امانم را بُرید تیغ نام تو زبانم را برید
این منم آن رو سیاه سال قبل در خجالت از گناه سال قبل
این منم در زلف شب افکنده دست این منم بیچاره ای چاره پرست
چاره ی بیچارگان دستم بگیر دست من امروز هستم را بگیر
ای شب تاریک نورم را بده زان لب شیرین شورم را بده
من بساطم را کنون انداختم خود نگو اینک تو را نشناختم
من همان عبد گنهکار توام سایه خواه ظل دیوار توام
میوه ی ما لک شده ما را بخر از برای خود دل ما را ببر
خود مبین بر حال و روز زار ما روزگاری داشت رونق کار ما
ما به سرسبزی ارادت داشتیم از طفولیت سیادت داشتیم
سجده می بردیم بر درگاه تو اشک می چیدیم در فصل درو
جانماز ما به روی آب بود جای اتراق همه محراب بود
شب به شب حالی به حالی می شدیم کشته مولی الموالی می شدیم
بی خبر بودیم از درد فَلک زخم میدادیم بر دست نمک
ذکر می خوردیم جای نان شب غصه می خوردیم اما بی تعب
مطرب خود می شدیم و تار خود گاه حمّال خود و گه بار خود
حالیا مانده است از ما پرده ای آری ای حمال تن بد کرده ای
جانماز ما نمیدانم چه شد آن سیادت ها نمی دانم چه شد
سبزی ما را از این سفره که بُرد ؟ سبزی ما را مگر ابلیس خورد
سالیان بگذشت و امد نو به نو ای دریغ از حاصل فصل درو
زخم ما تن داد بر درمان غیر خیر شر شد ، شر ما هم گشت خیر
حال ما تسلیم فرمان می شویم آنچه گویی آن بشو آن می شویم
راه امید را به چشم ما مبند خشک شد گر چشم ما بر ما مخند
ما ضرر کردیم طی سال را حُسن خود دیدیم ، سوءحال را
ای خدا حال مناجاتی بده مثل حلوا اشک خیراتی بده
با من از راه غضب داخل نشو راست گفتم بر جفا مایل نشو
جان هر چه مَرد ، ما را رو نکن آبروی مانده را جارو مکن

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 11:18 موضوع شعر | لینک ثابت
ای آفتاب دین مرا دریاب ، ارباب وا کن ز نورت بر دلم هر باب ، ارباب
در ظلمت شب بی فروغت بی پناهم گم می شوم بی رویت ای مهتاب ، ارباب
دنیا پر از دام هوا و خودپرستی است دستم بگیر از دامن مرداب ، ارباب
ای چشمه ی خورشید ما را رهنمون باش تا آب بشناسیم از سرداب ، ارباب
ای ناجی دلها و نجینا من الغم دریای غم شد گرد ما گرداب ، ارباب
ما را به دریای محبت راه بردی اما بخوان محشر هم از احباب ، ارباب
ما پرچمی غیر از ولایت بر نداریم ما را جدا کن از صف احزاب ، ارباب

نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 10:46 موضوع شعر | لینک ثابت
پیش از آنی که به هر بی سر و پا دل بندم کمکم کن که به مردان خدا دل بندم
من که باید به بقای ابدی ره یابم آخر از چیست که بر اهل فنا دل بندم؟
هیچ کس از من غفلت زده پرسش نکند که چرا بر سخن اهل خطا دل بندم؟
من که باید به عنایات تو دل خوش دارم به چنین نفس بداندیش چرا دل بندم؟
جسم و جانم شده بازیچه ی شیطانک ها مگذارید به فرمان هوا دل بندم
نه به قدرت طلبان ، نه به سیاست زدگان جای آن است کمی بر صلحا دل بندم
درد عصیان سرطان دل بیمارم شد کو طبیبی که به نامش به شفا دل بندم
دل نااهل مرا خبره طبیبی بفرست من نه آنم که به درمان و دوا دل بندم

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 7 اسفند1386 ساعت 17:2 موضوع شعر | لینک ثابت
عشق تو معبود من، به به از این دوستی حب تو مسجود من به به از این دوستی
هستی ِمن کام تو ، مستی ِمن جام تو هستی ِتو بود من ، به به از این دوستی
ذکر تو الهام دل ، شکر تو اطعام دل رحمت تو سود من ، به به از این دوستی
جان و دل سوخته ، دیده به تو دوخته آه دل و دود من ، به به از این دوستی
کاش فنایت شوم ، پاک فدایت شوم ای همه مقصود من ، به به از این دوستی
گوشه ی زندان تن ، معتکفت جانِ من تا دم موعود مرگ ، به به از این دوستی
شوق لقایت ببین ، در دلم ای بهترین شاهد و مشهود من ، به به از این دوستی
بت شکنم بت شکن ، دل چو خلیل وطن قاتل نمرود من ، به به از این دوستی
رو نکنی هیچ گاه ، بر خود این روسیاه نامه ی مردود من ، به به از دوستی
مستم و دیوانه ام ، از همه بیگانه ام ذکر می آلود من ، به به از دوستی
لیلی ِعاشق کشم ، بین دل مجنون وشم طالع مسعود من ، به به از این دوستی
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 12:56 موضوع شعر | لینک ثابت
هنوز بار گناهی که داشتم ، دارم ز شرم شعله ی آهی که داشتم ، دارم
اگر چه بر سر کویت غریب افتادم ز اشک خویش سپاهی که داشتم ، دارم
مگر سیاهی چشم تو مرحمت بکند وگرنه بخت سیاهی که داشتم ، دارم
من از نظاره ی روی تو دل نخواهم کَند گرسنه چشم نگاهی که داشتم ، دارم
بخوان ز چشم من آن حرفها که می دانی ز رنگ چهره گواهی که داشتم ، دارم
خوشم که نام حسینم ز لب نیفتاده یگانه پشت و پناهی که داشتم ، دارم
لباس نوکری او لباس فخر من است مدال خدمت شاهی که داشتم ، دارم
نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 14:2 موضوع شعر | لینک ثابت
از ازلم آشنا حب تو را یا حسین تا به ابد با توام شکر خدا یا حسین
هر که حسینی شود خاک کند کیمیا چیست مگر کیمیا؟عشق و صفا یا حسین
چون به دلی بنگری کرب و بلایی شویم این دل تنگم نما کرب و بلا یا حسین
هر که تو را مشتریست دوست خریدار اوست جان مرا هم طلب کن ز خدا یا حسین
آنچه که آموختم از ره تو بندگی است گوهر تقوا کنی بس که عطا یا حسین
صاحب منبر تویی ، جان پیمبر تویی جان پیمبر بگیر دست مرا یا حسین
کیست که هر دم کند شور حسینی به پا اذن خدا می دهد شور خدا یا حسین
بانی این خیمه ها کیست به جز فاطمه ناله ی او می کند روضه به پا یا حسین
بر نفس مستمع ، خویش مسلط شوی تا بشود حق تو خوب ادا یا حسین
وقت عزا نفحه ی گریه کنان دست توست ورنه نباشد روا طاقت ما یا حسین
نوکر تو می خرد درد و بلای تو را تا تو نبینی دگر درد و بلا یا حسین
نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 28 دی1386 ساعت 11:34 موضوع شعر | لینک ثابت
خواهان تو هر قدر هنر داشته باشد اول قدم آن است جگر داشته باشد
جز گریه ی طفلانه ز من هیچ نیاید دیوانه محال است خطر داشته باشد
با ما جگری هست که دست دگران نیست از جرات ما کیست خبر داشته باشد
اینجا که حرام است پریدن ز لب بام رحم است بر آن مرغ که پر داشته باشد
تیغ کَرَم تو بکند کار خودش را هر چند گدای تو سپر داشته باشد
در فصل تو امید برای چه نبندم جایی که شب ، امید سحر داشته باشد
چون شمع سحرگاه مرا کشته ی خود کن حیف است که گریان تو سر داشته باشد
بگشای در سینه ی ما را به رخ خویش شاید که دلم میل سفر داشته باشد
رحمت به گدایی که به غیر تو نزد روی هر چند که خلق تو گوهر داشته باشد
خورشید قیامت چه کند سوختگان را در شعله کجا شعله اثر داشته باشد
ما را سَر ِ این گریه به دوزخ نفروشند هیهات شرر ، هیزم ِ تر داشته باشد
ما حوصله ی صف کشی حشر نداریم باید که جنان درب دگر داشته باشد
ما را به صف حشر معطل نکن ای دوست هر چند که خود قند و شکر داشته باشد
دانی ز چه رو زر طلبیدم ز در ِ تو چون وقت گدا ، قیمت زر داشته باشد
ما در تو گریزیم ز گرمای قیامت مادر چو فراری ز پسر داشته باشد
جز گریه رهی نیست به سر منزل مقصود این خانه محال است دو در داشته باشد
گفتی که بیایید ولی خلق نشستند درد است که شه ، بنده ی کر داشته باشد
دانلود فایل صوتی با صدای حاج منصور با حجم 1.8 مگابایت
نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت 11:5 موضوع شعر | لینک ثابت
فعل مرا دیدی ولی چیزی نگفتی بنده همان بنده ، خدا مثل همیشه
از ما توسل از تو لطف و دست گیری آقا همان آقا ، گدا مثل همیشه
ممنون از اینکه دست ما را رو نکردی مثل همیشه باز هم ستار بودی
چه خوب شد در معصیت مرگم نیامد ممنون از اینکه باز با ما یار بودی
با این گناهانی که من انجام دادم باور نمیکردم که دستم را بگیری
تو آنقدر لطف و کرامت پیشه ای که روزی هزاران بار توبه می پذیری
جامانده بودم تو مرا اینجا رساندی من خواب بودم تو مرا بیدار کردی
وقت سحرهای مناجاتت نبودم آن شب به جای من تو استغفار کردی
آن قدر خوبی ِ مرا گفتی به مَردم آن قدر که حتی خودم هم باورم شد
آه ای کرامت پیشه دیدی آخر کار این مهربانی های تو دردسرم شد
هر چند از دست خودم دلگیرم اما احساس دلتنگی در این شب ها نکردم
سوگند بر سجاده ی خانم رقیه من مهربان تر از خودت پیدا نکردم

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 28 آبان1386 ساعت 11:7 موضوع شعر | لینک ثابت
وقت آن است به ما عشق تو را هدیه کنند ساغر از باده ی توحید به ما هدیه کنند
سحری دولت دیدار رخت دست دهد بلکه ای دوست به ما شهد لقا هدیه کنند
عرشیان تا به سوی لیله ی قدرت آیند قدری هم حال مناجات و دعا هدیه کنند
تحفه ی عشق تو شاید به فقیران بخشند گوهری گاه سلاطین به گدا هدیه کنند
ای طبیبی که به درمان بلا شهره تویی دردمندان تو را بلکه شفا هدیه کنند
هل اتایی نشدی ای دل مسکین و اسیر تا تو را آیه ی احسان و عطا هدیه کنند

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت 16:24 موضوع شعر | لینک ثابت
سزای عشق تو را غیر تو نمی داند رفیق کهنه کلک های نو نمی داند
کسی که کاشت نداند درو نمی داند گرسنه مزه گندم ز جو نمی داند
گرسنه آمده ام تا کند عطا معشوق
شب است و راه دراز و جرس نمی خواند کسی به جز تو مرا بی هوس نمی خواند
مرا که مانده ام عقب هیچ کس نمی خواند مرا سواره ای از پیش و پس نمی خواند
شکست خورده عشقم بیا بیا معشوق
من از رفوع گنه از ثواب افتادم هم از ثواب و هم از چشم یار افتادم
شبیه نامه ای دور از جواب افتادم به باغ آمده بودم به آب افتادم
مگر که بر لب جو بنگرد مرا معشوق
کسی که رگ به تنش نیست مرد غوغا نیست شرار عشق به هر سنگ بی سر و پا نیست
کسی که کشته نشد از قبیله ی ما نیست کسی که عشق نداند ز زمره ی ما نیست
گروه ما همه یا عاشقند یا معشوق
به داده های تو شکر و به هر عطای تو شکر به مصطفای تو شکر و به مرتضای تو شکر
به واجبات تو شکر و به هر دعای تو شکر به عشوه های تو شکر و به غمزه های تو شکر
تو کیستی که شدی بهر انبیا معشوق
هزار بند علایق به پای خود بستم به صد دلیل موجه من از تو بگسستم
ز اتفاق چو یک شب به توبه بنشستم به یک دلیل موجه بگیر تو دستم
دلیل جود ، تویی تو تویی تو یا معشوق
گذشت عمر و کنون چند و چون کنی لیلی دل شکسته ی ما باز خون کنی لیلی
کجاست تا که غمش را فزون کنی لیلی اگر ز محمل خود سر برون کنی لیلی
شوند خیل گدایان جدا جدا معشوق
نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت 9:51 موضوع شعر | لینک ثابت
شب شد و باز بر دل سنگم قطره قطره زلال مي ريزد
دسترنجم گناه بود و گناه اشكِ امشب حلال مي ريزد
آسمان كج مكن دعايم را راستي كن كه راستان رستند
كوزه ات را تو بر سرم مشكن اين همه خلق توبه بشكستند
عاشقي قصه اي است ديرينه روسياهي ولي عجب درديست
مرگ تدريجي است رو سيهي زندگي در گناه نامرديست
مرد آلوده چون كند گريه بارگاه اله مي لرزد
بارالها ببين كه آمده ام شانه ام از گناه مي لرزد
كدخدا كو كه بيند از نزديك هر چه من كاشتم گنه روييد
مومنين خدا طلا بردند گندم زرد من سيه روييد
من زمين خوردم مرا نزنيد كس نيايد به جنگ افتاده
يك نفر آيد و مرا بخرد نيست آيا به شهر آزاده؟

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 5:8 موضوع شعر | لینک ثابت
آنكه يك عمر زمين خورده منم پايبند گنه خويشتنم
پُر ِ لغو است كلام و سخنم شده فرسوده ز عصيان بدنم
ان الانسان لفي خسر منم
من كه در چاه هوس افتادم عمر و فرصت همه از كف دادم
غير تو كس نكند امدادم رحم كن بر من و بر ضعف تنم
ان الانسان لفي خسر منم
من كه از عمر گذشته خجلم از عقب ماندگي خود كسلم
از هوس ها شده آلوده دلم هان بر درگه تو داد زنم
ان الانسان لفي خسر منم
تا به كي فرصت ماندن دارم دِين مردم چو به گردن دارم
ترس از لحظه ي مردن دارم اين عيان است ز قبر و كفنم
ان الانسان لفي خسر منم
من كه خسران زده در دنيايم غرق حسرت به صف عقبايم
گر نيايد به مدد مولايم مي شود در دل دوزخ وطنم
ان الانسان لفي خسر منم
![]()
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت 17:4 موضوع شعر | لینک ثابت
اي دوست تمنايي دارد ز تو اين بنده با عبد مدارا كن اي خالق بخشنده
سنگيني عصيانم بگرفته گريبانم محكوم به عقبايم منماي شتابنده
از بس كه خطاكارم ، شرم از رخ تو دارم بر روي تو از رويت مشتاقم و شرمنده
با خجلت و با حسرت هم سفره خوبانت در حشر چه سازد اين رسواي پناهنده؟
در محضر خوبانت مگذار شوم ضايع حتي به كريمانت منماي تو پرونده
خوبان به روي مهمان در را كه نمي بندند وز خانه نمي رانند مسكين سرافكنده
آغوش مدارايت ، دامان دل آرايت بگشا به تسلاي غم هاي پراكنده
ابليس وقيحانه پشت در ميخانه بنشسته به تزيين دنياي فريبنده
با اين دل بي تقوا ، با اين خطر اغوا يا رب چه كنم بين اين جاده ي لغزنده ؟
در توبه نصوحم كن ،نستوه چو كوهم كن توبه ز من و بخشش باشد ز تو زيبنده
وقت است كه در يابي در اين شب مهتابي اين گوشه نشينت را با توشه آينده
تا حال چنين بوده ، عفو از تو گناه از من من بعد چه خواهد شد اي خالق بخشنده ؟

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 21 شهریور1386 ساعت 22:51 موضوع شعر | لینک ثابت
تا که از درگه تو رزق مدامی دارم کی دگر چشم طمع سوی حرامی دارم
هر سحر از خم معشوق که جامی دارم منم آن بنده که نعمت به تمامی دارم
قبله ای دارم و قرآن و امامی دارم
آنچه از عشق شود آب یقینا جگر است آنچه ریزد جگر از آن به خدا چشم تر است
مرغ عاشق خود از این نکته بسی با خبر است دیدن حضرت صیاد نشاطی دگر است
بی سبب نیست که من میل به دامی دارم
عده ای بر در تو گرم نمازند همه جمعی از خلق تو مشغول به رازند همه
قدر اندازه خود غرق نیازند همه در پس پرده تو صاحب نازند همه
منم آنکه ز عصیان تو نامی دارم
کوری از قافله جا ماند و به راهی افتاد شد برادر به گروهی و به چاهی افتاد
دستش از چاه به دامان گیاهی افتاد زان توسل به گیاهش به گناهی افتاد
منم آن کور که بر خلق پیامی دارم
ایها الناس در ِ خانه ی مردم نروید پیش هر کس به دو سه ناز و تبسم نروید
از خدا بر در مردم به تظلم نروید جو اگر داد بگیرید و به گندم نروید
من دمی رفته ام و درد مدامی دارم
سخن این است که ما جز تو نداریم کسی درد این است که ما دور شدیم از تو بسی
تا که امروز و به فردا تو به دادم برسی اشک خواهم ز تو اندازه ی بال مگسی
به حسین ِ تو که توفیق سلامی دارم
یا رب از قله ی کوهی شجر طور بده اشک با ناله بده ، جنس مرا جور بده
لب شیرین به دعا زین قدح شور بده تا که محمود شوم دولت منصور بده
من ز تو آرزوی روی امامی دارم
نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 19:56 موضوع شعر | لینک ثابت
سلام
یه مطلب رو توو وبلاگ دوست خوبم علی دیدم ، خیلی قشنگ بود :
فاقصص القصص لعلهم یتفکرون

چه رسم دیوانه واری
من می گویم، تو نمی شنوی
من می آیم، تو نمی بینی
من می پرسم، تو نمی گویی
من لمس می کنم، تو حس نمی کنی
چه رسم دیوانه واری
من می دانم این ها را تمام
اما
آهای کر، کور،لال،لمس
با همه این ها دوستت می دارم
من دیوانه ام که معلولی زیبا را دوست دارم
تو دیوانه ای که می توانی این سان نباشی اما می باشی
چه رسم دیوانه واری
نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت 11:37 موضوع شعر | لینک ثابت
خون می رود به صفحه که املا کنم تو را نامت بزرگ گشت نشد جا کنم تو را
یاغی نیَم ترحمی ای پادشاه حُسن گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را
آب از سرم گذشته ، عصایی بزن به آب یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را
در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را
خون مرا بگیر به گردن ، مرا بکش تا زیر تیغ سجده ی اعلی کنم تو را
کنجی برای خلوت شب های من بده تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را
بر مردگان کوی تو باید دخیل بست یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را
بندم بزن که چینی عمرم شکسته است جامم بده که ساقی دلها کنم تو را
از روزگار خیر ندیدم بدون تو خیرات ، جان خویش چو حلوا کنم تو را
سنگینی غمت به تغافل مرا فکند لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 0:1 موضوع شعر | لینک ثابت
شاکرم حضرت دلدار صدا کرده مرا شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا
از کجا لطف خدا شامل حالم شده است ؟ گوییا یار سفر کرده دعا کرده مرا
من کجا محفل ذکر سحر دلشدگان سبب از چیست که حق اهل بکا کرده مرا ؟
از خرابی گنه کیست نجاتم داده ؟ آشنای حرم عشق خدا کرده مرا
روز پر معصیتم را چه کسی بخشیده ؟ سائل نیمه شب خوان بلا کرده مرا
این چه سری است که هم باده خوبان شده ام ؟ چه کسی پیرو خون شهدا کرده مرا ؟
از کویر گنه و معصیتم داده خلاص در گلستان دعا کیست رها کرده مرا ؟

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 4 تیر1386 ساعت 12:11 موضوع شعر | لینک ثابت
خبر آمد که ز معشوق خبر می آید ره گشایید که یارم ز سفر می آید ...

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت 1:46 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کسي که عقل ندارد ادب ندارد
و کسي که همت ندارد مروت ندارد
و کسي که دين ندارد حيا ندارد .
خردمندي موجب معاشرت نيکو با مردم است ، و به وسيله عقل سعادت هر دو عالم به دست مي آيد .
امام حسن مجتبی (ع)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
سایت امام حسن مجتبی
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
روزنامه وطن امروز
اخبار فرهنگی
صدا و سیما
كتابهاي رايگان فارسي
همه چیز درباره فیلم ها و بازیگران
کتابخانه قفسه
موبایل
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY