تبليغاتX
 بينش سبز
 

سالگرد تخریب بقیع

چه روزهایی بود روزهای مدینه در آغوش تو. انگار توو اون 7 روز به اندازه 7 زندگی رشد کردم و بهت نزدیک شدم. نه، اشتباه شد! بهم نزدیک شدی... می‌بینی آقا؟ هنوز عاشق نشدم که فقط تو رو ببینم و اصلاً به خودم فکر نکنم. هنوز باید برم دنبال گردو بازی. منو چه به عشق و عاشقی، اونم محبوبی مثل تو...

گر سینه چاک دوست بدانم دلم خطاست                   عشق عزیز یار کجا و حدود من

یادته؟ روزهای اول همش با خودم این شعر رو زمزمه می‌کردم:

آخر يه روز شيعه برات حرم مي‌سازه                        حرم برای تو شه کرم می‌سازه

به کوری عایشه و دشمن حیدر                              بقیع تو آباد می‌شه گل پیمبر

چند روزی گذشت، منو یاد گذشته‌ام انداختی، یاد خوبی‌ها، بدی‌ها، غفلت‌ها و خود را به غفلت زدن‌ها! یه کم که اعتراف کردم به کاستی و کمبودم، طاقت نیاوردی و بهم انقدر از غذای معرفت خودت دادی که یاد کریمی تو باعث فراموشی زشتی‌هام بشه. در دریای معرفت تو، فقط آب شیرین تعارف می‌کردند و آب نطلبیده مراد است...

از بقیعت رفتم به سمت مکه ولی دلم پیشت موند. از اونجا اومدم خونه اما مثل این‌که کرامت تو تمام شدنی نیست. همیشه بهم لقمه‌هایی از معرفتت رو میدی که خودت گفتی اگه همه دنیا رو تبدیل به لقمه غذا کنند و در دهان مؤمن بگذارند، باز هم کم است. اما من کجا و ایمان کجا؟ به قول خدا: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، ایمان بیاورید!

امروز سالگرد تخریب بقیع توست. می‌خوام یه حرفی به وهابی‌ها بزنم از جنس حرف زینب (س). توو تاریخ خوندم که خواهرت هر مصیبتی بهش می‌رسید، می‌گفت که به جز زیبایی چیزی ندیدم که خدای نکرده دشمن‌شاد نشه. آره، منم یه حرف دارم به وهابی‌ها:

عشاق نشستند سر راه کسی                     تا دست به حُسن انتخابی بزنند

باید که به جای چلچراغ و گنبد                        بالای بقیع آفتابی بزنند




 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 13:41 موضوع شخصی | لینک ثابت


نگار آشنا

سلام حضرت ارباب؛

می‌خواستم حرف‌های زیادی بزنم اما در شب رؤیایی تولد تو که باران نقل ستاره از آسمان به روی زمین می‌بارید، بیتی شنیدم که تمام حرف‌ها را به تنهایی زد:

تو کریم کرم‌زاده، من گدازاده                          مرا خدا به تو داده، تو را به من داده




 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 11:42 موضوع شخصی | لینک ثابت


بهانه جور نمودی که بر درت آیم

سال گذشته در سالروز میلاد خداوندگار مناجات بود که عطر خوش گل‌های پیامبر رحمت در بقیع به مشامم رسید. پشت در بقیع، منتظر بودم در خیل جمعیت عاشقان معشوق، نگاهی هم به غربت کسی بیندازم که عمری نگاهش به خودم را احساس می‌کردم. آرام زمزمه می‌کردم که:

یا موالی یا ابناء رسول الله عبدکم و ابن امتکم الذلیل بین ایدیکم و المضعف فی علو قدرکم و المعترف بحقکم جائکم مستجیرا بکم قاصدا الی حرمکم متقربا الی مقامکم متوسلا الی الله تعالی بکم...

نمی‌دانم چه شد که دیدم در میان این همه عاشق، در صف اول ایستاده‌ام. چه لحظه‌ای بود که بعد از سال‌ها به حاجتم می‌رسیدم. یادت هست ارباب جان؟ همیشه می‌گفتم که این همه تو به سمت من می‌آیی و دست مرا می‌گیری؛ می‌خواهم یک بار لااقل جبران کنم و به زیارتت بیایم. اما باز هم من نیامدم، تو مرا بردی

بهانه جور نمودی که بر درت آیم...

این بار هم مثل همیشه بهانه جور کرده بودی. من درست مقابل تو بودم، چیزی به ذهنم نمی‌رسید. شاید حاجتی نمانده بود که از تو بخواهم. پس شروع به خواندن زیارت‌نامه‌ات کردم:

السلام علیکم ائمه الهدی السلام علیکم اهل التقوی السلام علیکم ایها الحجج علی اهل الدنیا

به کلمه‌ی دنیا که رسیدم، یاد ماه مبارک رمضان افتادم که می‌گفتیم

الهی اخرج حب الدنیا من قلبی

یادم افتاد کنار اربابم، خداوندگار مناجات هم حضور دارد. چقدر زیبا که حجت خدا بر اهل دنیا می‌گوید: الهی اخرج حب الدنیا من قلبی!! شاید یعنی این که دنیا پلی است که نباید آن را خراب کرد ولی نباید در آن هم مقیم شد. باید آن را ساخت تا مطمئن از آن عبور کنی...

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 22:21 موضوع شخصی | لینک ثابت


یا اول الاولین و یا آخر الآخرین...

...و بأسمائک التی ملأت ارکان کل شیء

اسم تو همه جا رو پُر کرده، نه اسم ما. ما به خیالمون شهرت داریم...

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 5 تیر1388 ساعت 1:21 موضوع شخصی | لینک ثابت


غیر از خدا هیشکی نبود...

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود...

شاید هممون اینو توو زندگیمون تجربه کنیم. آره، هیشکی به جز خدا نیست.

یا خیر من دعاء

بزرگان این جمله از زین العابدین رو شاید جور دیگه ترجمه کرده باشند اما من اینجوری ترجمه می کنم که هیشکی مثل تو انقدر منو خوشگل صدا نزد، دوطرفه هم هست؛ هیشکی هم مثل تو انقدر خوشگل دعوتم رو قبول نکرد؛ چه جالب! دو طرفش هم خودت شدی. اصلا هیشکی به جز خدا نبود...

تمام تلاش دشمنت اینه که خدا ترس داره؛ نه! من تا حالا نترسیدم، تو مهربونی؛ من از اعمال خودم وحشت دارم. ولی خدایا هر چی میخوای به من بدی مثل اون کسی که غیر تو رو پرستیده ندی؛ من صمد گفتم، نگفتم صنم! من فقط تملّق و چاپلوسی تو رو می کنم.

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 17:19 موضوع شخصی | لینک ثابت


لبیک یا حسن

دلم شکسته دلم را نمی خری آقا                      مرا به صحن بقیعت نمی بری آقا

اگرچه غرق گناهم ولی خبر دارم                        تو آبروی کسی را نمی بری آقا

همیشه از کَرَمت بوی مهر می آید                      شبیه باغ پر از گل، معطری آقا

تمام دفتر شعرم فدای چشمانت                        که از تمام غزلهام بهتری آقا

در اوج بی کسی ام در خیال من هستی              این تویی که یارترین یار و یاوری آقا

 

یادته پارسال همین موقع ؟ آرزوم بود که بیام پیشت . همیشه دوس داشتم بقیعت رو ببینم . چقدر دستم کوتاه بود و دلم تنگ . هنوز نمی دونم رو چه حسابی دستمو گرفتی و من رو بردی پیش خودت . هر چی بوده لطف تو بوده مثل همیشه وگرنه من که خودمو می شناسم :

گر سینه چاک دوست بدانم دلم خطاست                     عشق عزیز یار کجا و حدود من

 

چه روزهایی بود توو مدینه . چه غربتی ، چه کرامتی ، چه شکوهی ... آره ، چه شکوهی . بعضی ها میگن حالا مگه چی میشه حرم نداشته باشه ؟ حق با اوناست شاید . ولی اونی که یه بار بره بقیع دیگه این حرف رو نمیزنه . نمی دونم چه حسابیه ، طلبه های وهابی که کنار قبر چهار امام(ع) توو بقیع با مردم بحث می کنند فقط به امام حسن توهین می کنند ؛ خیلی عجیبه . اون 6 روزی که اومدم کنار مزارت به حرفای وهابی ها هم به دقت گوش می کردم که متوجه بشم آیا در مورد سه امام دیگه هم حرفی می زنند ؟ دیدم نه ! اصلا انگار این قوم نسبت به حسن بن علی کینه دارند . آخه چرا ؟ کسی که انقدر کریم بوده ... خب چرا نداره که!! آدم هایی که نشانی از ولایت ندارند، لیاقت ندارند نسبت به امام حسن حب داشته باشند . اگه به حرفای اون طلبه های وهابی گوش میدی با خودت میگی ای کاش فقط حرم نداشت...

ولی بقیع که نیازی به حرم نداره :

 

عشاق نشستند سر راه کسی                     تا دست به حُسن انتخابی بزنند

باید که به جای چلچراغ و گنبد                        بالای بقیع آفتابی بزنند

 

چه روزی بود روز آخر . اکثر بچه ها دلشون نمی خواست از مدینه بروند . با اینکه شوق زیارت کعبه بود ولی دوس داشتیم مدینه بمونیم . با تمام توهین هایی که وهابی ها به ما و اعتقادات ما می کردند . دعا نخون ، زیارت نامه نخون ، ببند کتاب حاجی آقا ، اینجا نشین ، نایست ، حرکت و... اصلا انگار فقط نفس کشیدن اونجا مجازه. شیعیان مدینه چی می کشن! از یه طرف چقدر خوب بود این جمله ها رو می گفتند . وقتی این جمله ها رو می گفتند آدم دینش کامل تر می شد ؛ میدونی چرا ؟ چون پرنده دین با یه بال نمی تونه پرواز کنه ، هم تولی می خواد ، هم تبری . این وهابی ها که توهین می کردند آدم یادش می افتاد همونقدر که باید به معدن سخاوت و صبر و انسانیت حب داشته باشه ، باید نسبت به دشمنان اهل بیت بغض داشته باشه .

 

با یاد  تو که غصه شماری کنم حسن                      جاری ز چشم، اشک بهاری کنم حسن

تا که ر ِسَم به روضه ی سبز مصیبتت                     سوگند بر تو ، لحظه شماری کنم حسن

باید  اجازه از طرف مادرت رسد                                تا از جگر به یاد تو زاری کنم حسن

پنجاه شب برای حسین تو سوختم                         تا اشک ناب بهر تو جاری کنم حسن

حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند                           کی می شود برای تو کاری کنم حسن

گنبد  که نه، ضریح نه، تنها برای تو                         باید که فکر سنگ مزاری کنم حسن

تنهاترین  امامی و بی کس ترین کریم                     گریه بر آن که یاری نداری کنم حسن



 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 5 اسفند1387 ساعت 23:30 موضوع شخصی | لینک ثابت


نگار آشنا

ای آسمان تر از همه ، بالاتر از همه                      ای بی کران تر از همه ، دریا تر از همه

سبحان ربی همه ی سجده های من                     پروردگار سبز مبرا تر از همه

دیدیم از تمام جهان مرده تر شدیم                        پس آمدیم پیش مسیحا تر از همه

تو زودتر به دامن زهرا نشسته ای                         پس این تویی تو ، بچه ی زهرا تر از همه

ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده ایم                          ای جمله ی همیشه بفرما تر از همه

سلام ؛ چه کلمه ی زیبایی ... یاد 35 روز پیش میفتم که در کنار مزارت در حال وداع با مدینه بودیم . چه دعای وداع زیبایی که در تمام جملاتش سلام هست ! شاید نویدبخش این است که به زودی برمی گردم و شاید...

نمی خواستم امسال چیزی بنویسم یا لااقل به عنوان پست وبلاگ مطلبی بزارم . اما :

ای که ز عشقت زنده منم ، گفتی از عشقت دم نزنم ، من نتوانم نتوانم نتوانم ...

فکر می کنم به اینکه این یک سال گذشته با دل من چه کارها کردی . هیچ کسی نمی دونه اما خودت میدونی که :

اول تو را سرشت و انسان درست کرد                دوم تو را نوشت و قرآن درست کرد

بعدا گِل اضافه ی تان را افاضه کرد                     تا از من ِسه نقطه مسلمان درست کرد

همیشه به این فکر می کنم که چی شد امسال اومدم پیشت ! شاید از اربعین شروع شد و شاید هم از عید نوروز امسال ! نمی دونم چی شد که این شعر همیشه یادم میومد که :

وقت آن است به ما عشق تو را هدیه کنند            ساغر از باده ی توحید به ما هدیه کنند

سحری دولت دیدار رخت دست دهد                   بلکه ای دوست به ما شهد لقا هدیه کنند

تحفه ی عشق تو شاید به فقیران بخشند            گوهری گاه سلاطین به گدا هدیه کنند

ای طبیبی که به درمان بلا شهره تویی                دردمندان تو را بلکه شفا هدیه کنند

مثل اینکه این شعر زمزمه رفتنم بود و چه گذشت بر من در مدینه ...  اما دلبر مهربانم ! من هنوز خوب نشدم ، یک گوهر دیگری بر من عطا کن تا لیاقت عشق تو رو داشته باشم . اگه آدم خوبی بشم قول میدم به همه بگم تو طبیبم بودی و چه طبیب خوبی هستی ...

من زنده ی نسیم مسیحا دم توام                    آدم اگر شدم به خدا آدم ِ توام

یه کاری کن همیشه با چشمان پرستاره تو آرامش بگیرم و همیشه عاشقت بمونم . بهت میگم یه کاری کن چون اگه به خودم باشه من آبادی نمی بینم!

من قهر کرده ام از همه تا دوستت شوم              من منت نگاه تو را صد بار می کشم

طوری درست کن که بدهکار تو شوم                  وان دم ببین که ناز طلبکار می کشم

ای با وفا نگاه تو آرامش من است                      زین رو بود که دست ز انظار می کشم

بچه ها ! امشب یه شب خاصه . امشب رو ساده از دست ندید که «گر گدا کاهل بُوَد تقصیر صاحبخانه چیست ؟» سعی کنیم لااقل همین امشب رو بر ذکر خدا دوام داشته باشیم . اگر دست شما را گرفت و در آسمان زیبایش پرواز کردید منم دعا کنید .

من و ماهی که سرتاسر خدایی است           من و ماهی که پایان جدایی است

من و مهمانی قرآن و عترت                          که ثقلین نبی در حق نمایی است

نمی دانم چه کس کرده دعایم                     که هر چه دارم از فیض دعایی است

کنم تا این که جبران گذشته                         وجودم طالب فیض و عطایی است

توکل بر خدا کردم که گفتند                          بیا امشب که عید مجتبایی است

خدا باب کَرَم را باز کرده                                گنه بخشی ز نو آغاز کرده

خدا تفسیر کوثر کرده امشب                        عجب لطفی مقدر کرده امشب

به زهرا نام مادر را عطا کرد                           گلی تقدیم حیدر کرده امشب

لقب بر یک زن پست و عقیمه                        معیّن لفظ ابتر کرده امشب

برای شرح اسم یا کریمش                             به دنیا لطف دیگر کرده امشب

حسن را سفره دار خانه ی خود                     خدا تا روز محشر کرده امشب

حسن آمد ، خدا معروف گردید                       به احسان و کرم موصوف گردید

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 17:7 موضوع شخصی | لینک ثابت


اینطوری که نمیشه زندگی کرد !

قرار شد توو هتل لباس احرام رو بپوشیم و بعدش بریم مسجد شجره و لبیک بگیم و مُحرم بشیم . حدیث داریم از معصوم (ع) که بهتره وقتی داری لباس احرام می پوشی نیت کنی که داری لباس معصیت رو از تنت خارج می کنی و لباس عافیت و بندگی خدا می پوشی .

لباس احرام رو پوشیدیم و رفتیم به سمت مسجد شجره . لحظات شیرینی بود که لبیک گفتیم و 24 چیز بر ما حرام شد تا اینکه اعمال عمره مفرده تموم بشه . با شور و شوق خاصی راه افتادیم به سمت مکه با اینکه دلمون برای مدینه هر لحظه تنگ تر می شد .

به سمت مکه در حال حرکت بودیم . من و احمد قرار گذاشتیم که مثل بقیه نخوابیم و حالا که این چند ساعت که مُحرم هستیم مَحرم خدا هم شدیم بیدار بمونیم و مثل بقیه روزهای سفر سعی کنیم با مباحثه علمی خودمون رو به خدای خودمون نزدیک تر کنیم ! داشتیم با هم صحبت می کردیم که من گفتم احمد مُحرم شدیم ، غیبت نکن ؛ من اومدم حرف بزنم احمد گفت مُحرم شدیم ، مسخره نکن...تهمت نزن...دروغ نگو ... اصلا مثل اینکه همه حرف های ما دروغ و تهمت و مسخره کردن و غیبته !! احمد یه حرفی به شوخی زد که هیچ وقت یادم نمیره و خیلی برام جالب بود : « ای بابا ! اینطوری که نمیشه زندگی کرد ، بگیریم بخوابیم که گناه نکنیم ! » یاد اون جمله امام (ره) افتادم که« عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید .» با خودم گفتم ای کاش همیشه می دونستیم که خدا داره می بینه تا بفهمیم چقدر گناه می کنیم .

رسیدیم به مسجدالحرام و اون لحظه های باشکوه و دوست داشتنی . همه چیز باید اونطوری باشه که خدا می خواد ! دیگه در این یکی دو ساعت مثل بقیه زندگی مثل اینکه مسامحه در دین وجود نداره ! کوچکترین خطایی رو باید همونجا جبران کنی وگرنه نمی تونی عمل بعدی رو انجام بدی !

یادمه وقتی رفتیم هتل و داشتیم لباس احرام رو عوض می کردیم احمد باز هم به شوخی یه چیزی گفت که اون لحظه هایی که هر چی خدا می گفت رو دوست داشتیم انجام بدیم همیشه یادمون بمونه : « چقدر سخت بود ! نیت کردی که لباس عافیت رو در میاری و لباس گناه رو دوباره می پوشی ؟ »

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 5:41 موضوع شخصی | لینک ثابت


چشم انداز امید

بارخدايا به بريدنم از غير و پيوستنم به تو خود را از هر شائبه خالص كردم، و با تمام وجود به تو رو آوردم، از آن كه نيازمند به عطاى توست روى گرداندم، و درخواست خود را از طرف آن كه از فضل تو بى‏نياز نيست گرداندم، و دانستم كه حاجت خواستن محتاج از محتاج ديگر از سبك‏رائى و گمراهى عقل اوست. خداوندا، چه بسيار مردم را ديده‏ام كه از غير تو عزت خواستند و خوار شدند، و از غير تو ثروت طلبيدند و تهيدست گشتند، و در طلب بلندى و مقام برآمدند و پست شدند، پس انسان دورانديش به‏ديدن امثال ايشان بر راه درست رود و پندگيرى او مايه توفيق او شود، و اين انتخاب او را به راه صواب رهنمون گردد. پس اى مولاى من مرجع خواهش من تويى نه هيچ مسئول ديگر، و برآورنده نيازم تويى نه هيچ مطلوب‏اليه ديگر، پيش از آنكه كسى را بخوانم تو را مى‏خوانم و بس، احدى در چشم‏انداز اميد من با تو شريك نيست، و هيچ كس در دعاى من با تو همراه نيست، و نداى من او و تو را با هم در برنمى‏گيرد. الهى، تنها توراست وحدانيت و يگانگى، و ملكه قدرت بی نیاز ، و فضيلت حول و قوّت، و پايه والايى و رفعت، و ماسواى تو در تمام عمر خود نيازمند رحمت تو، و در كار خويش عاجز و مغلوب، و در امور خود ناتوان است، و حالاتى گوناگون، و صفات ناپايا دارد، پس تو بالاتر از آنى كه همانند و ضدى براى تو باشد، و بزرگ‏تر از آن كه همسان و همتا داشته باشى، پس پاك و منزّهى، معبودى جز تو نيست .

نیایش ۲۸ صحیفه سجادیه

اینم آخرین نگاه من به کعبه در این سفرم

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 14:56 موضوع شخصی | لینک ثابت


دیدن یار میسر شده جانا ، تو بیا...

سلام . امیدوارم حال همه دوستان عزیز خوب باشه

ایشالله من سه شنبه مشرف میشم مدینه بعدش هم مکه . یادتون نره که منو حلال کنین ، منم اگه قابل باشم دعاتون می کنم ...

 

دخلم که پر نشد جگرم را فروختم                    تدبیر شد بلا ، سرم را فروختم

تا گفتم السلام علیکَ دلم شکست                 تا کاملش کنم سحرم را فروختم

خورشید را به قیمت دریا خریده ام                   در روی دوست چشم ترم را فروختم

گفتند ناله کن که مگر راه وا شود                     اینگونه شد که من هنرم را فروختم

در کوی عارفان خبر مرگ می خرند                   رد می شدم شبی خبرم را فروختم

ما را ز حبس عشق مترسان که پیش از این       از شوق حبس بال و پرم را فروختم

کیفیت کریم چو در شعله در گرفت                   یا رب که گفت شعله به جان شرر گرفت

در هر رگم ز شوق تو خون می دود هنوز           هر کس شهید شد خبر از نیشتر گرفت

یا حضرت شراب اغثنی به لعل دوست            این ذکر را پیاله می از سحر گرفت

عشاق گوییا که ز هم ارث می برند                 سود علی الحساب دلم را جگر گرفت

آهی که بود پشت سر ناله های من               دیشب که جانماز مرا شعله در گرفت

خاصیت نگاه تو ما را شراب کرد                      دیدی که کار غوره ی ما نیز سر گرفت

از من گرفت جان و مرا جان تازه داد                 تاجر ببین که جنس مرا سر به سر گرفت

گفتم که کم نگیر مرا گرچه مذنبم                   آقا کریم بود و مرا بیشتر گرفت

بر روی زرد ما صدقه داد نقره ای                     او بُرد کرد چون عوض سیم زر گرفت

عمری دلم به بازی طفلانه می گذشت            از کوچه می گذشت مرا بی خبر گرفت

رفتم که داد و قال کنم بوسه ام بداد                جام عسل ببین که دهان شرر گرفت

ما را قلم تراش تو عین عقیق کرد                   اعجاز بین که دست تو آب از حجر گرفت

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 13:26 موضوع شخصی | لینک ثابت


دلبر سبز

به گردپای من امروز لشگری نرسد                         به اوج بال و پرم هیچ شهپری نرسد

سوار مرکب عشقم رکاب یعنی چه                        به این سوار ِ پیاده تکاوری نرسد

دوباره سالروز عروج معشوقم به سمت معشوقش شد . خیلی حرف ها دارم که نمی زنم چون گفتنی نیست ، فقط یه حرف :

 ارباب جان ،

این چند وقت هر حرفی می شنیدم و هر مطلبی در وبلاگ های دیگه می خوندم همه از معشوقشون شکایت داشتند . همه از جفا و بی وفایی دلبرشون غمگین بودند . انقدر از این حرفا شنیدم که نزدیک بود روی منم تاثیر بزاره . یادته اربعین وقتی پرچم گنبد حضرت عباس (ع) رو آورده بودند هیئت و بچه ها اونطوری باهاش عشقبازی می کردند چقدر دلم گرفت ؟ اون شب گفتم :

چشمت هزار مرتبه عیسی مریم است                     زین نسخه در مکاتبه ی غیر ما کم است

اشک مرا به رونق خود دست کم نگیر                       بیت العتیق هر چه که دارد ز زمزم است

دل تنگ و دست تنگ و دهان تو نیز تنگ                     اینجا بساط کشتن عاشق فراهم است

انصاف ده چقدر مرا سر دوانده ای                             یک بوسه چیست کین همه زحمت فراهم است

اما خیلی زود دوباره دستمو گرفتی ، نه اینکه کرامت ها و بزرگواری های قبلی ات رو یادآوری کرده باشی ، نه ، باز هم لطف کردی و چیزهای جدیدی بهم عطا کردی . بعضی موقع ها انقدر مهربونی می کنی که فکر می کنم تو عاشق منی ! به نظرم در عشق هم همین درسته ، عشق باید به عاشق عزت بده ، نه اینکه اونو خوار و رسوا کنه .

دَم تو گر نبُوَد آدمی نمی مانَد                               نه آدمی که ملک هم دَمی نمی ماند

نیازمند ، دو عالم به یک اشاره ی توست                 اگر تو ناز کنی عالمی نمی ماند

هزار بار شهادت دهد قبلیه ی دل                          اگر تو جود کنی حاتمی نمی ماند

بعضی موقع ها فکر می کنم با این اشتباهات من و با اینکه خیلی وقت ها به یادت نبودم رووم نمیشه دوباره بیام طرفت ، ولی هر چی گشتم دیدم فقط می تونم در ِ خونه ی خودت رو بزنم .

مرغ دل آرا به چمن می زند                                 دست توسل به حسن می زند

غنچه به لبخند تو وا می شود                              خاک به لطف تو طلا می شود

شاید من هم به لطف تو طلا شدم و برا همیشه تونستم پیشت بمونم .

اهل عالم بدانید گدای حسنم                              نوکری خسته دل و بی سروپای حسنم

منّت غیر نباشد به خدا گردن من                          شکرُ لِلّه که محتاج عطای حسنم

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت 14:11 موضوع شخصی | لینک ثابت


تو و من !

من همون برهنه ای بودم که تو منو پوشوندی . من همون گرسنه ای بودم که تو منو سیر کردی . من همون گدایی بودم که با عطایت منو کمک کردی . من همون گمراهی بودم که هدایتم کردی . من همون گنهکاری هستم که با ستاریت منو پوشوندی ...

من همونی هستم که محبت اهل بیت رو در دل من گذاشتی ، اما چرا ... چرا حالا داری منو اینطوری امتحان می کنی ؟ چرا منو دم در نگه داشتی ؟ هی میگی سندت نرسیده ، خدایا دیر میشه ! اگه دستمو نگیری دیر میشه ! اگه موندگاری هستم لااقل یه نویدی به من بده !

مگه وقتی تنهای تنها بودم تو منو راه ندادی ؟ نه تنها منو راه دادی که توو دل خوبات هم منو جا کردی . پس چرا می خوای منو اینطوری امتحان کنی ؟ بیچاره تر از من گیر نیاوردی؟ اگه به خودم باشه ، من دیگه آبادی نمی بینم . اگه از سوزوندن این پوست و استخون چیزی بهت میرسه منو بسوزون !

همه چی از خودته ، من که گفتم ! شرمندتم تا قیامت ، می پرسی برا چی ؟

خدایا ، بزار بهتر معرفی کنم . من همونی ام که در خلوتم از تو حیا نکردم ! حتی در انظار مردم هم رعایت تو رو نکردم . من همون گرفتاری ام که دور و برم گرفتاری زیاد شده . یه رزقی ... یه رزقی بهم بده !

نمی دونم ، آخر کار همیشه آدم هول میشه !

آی مردم ، وسایلتون رو جمع کنید چند روز دیگه میخایم بریم !

دیدید که چقدر آدم هول میشه ؟ نمی دونه چی کار کنه ، چی بگه !

من همونی ام که برای گناه کردن پول خرج کردم اما برای تو نه ! من همونی ام که هر کی بشارت گناه میداد با سرعت می رفتم ...

ولی خدایا ... خوبی هات بیشتر یادم مونده تا گناهام !

آره ، میدونم ... هر چی تو پوشوندی من گناه کردم ، ولی تا کجا ؟ تا جایی که از چشمت افتادم ؟ انقدر پوشوندی که فکر کردم ندیدی !!! نفهمیدم ندید گرفتی . ای خدا داره دیر میشه ، یه بار دیگه مهلتم بده ...

من وعده ی تو رو مسخره نکردم ، من میدونم تو هستی و منو می بینی ولی غفلت کردم ، هوای نفس بر من غلبه کرد . اصلا خدایا بر فرض من باهات از عمد مخالفت کردم ، اما حالا چی ؟ حالا که من نافرمانی کردم باید کجا برم ؟ مگه کسی به غیر تو هست ؟ من می خوام پناهنده ی تو بشم ...

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 21:5 موضوع شخصی | لینک ثابت


یاد رفقای سوخته

سلام ، امیدوارم توو این سرمای زمستونی حال همتون خوب باشه .

محرم از سه سال پیش یه جور دیگه شد ، یه امید دیگه ای برای رسیدن به معبود پیدا شد . یاد همه رفقای سوخته ای که شب منتسب به فرزند کریم اهل بیت (ع) به سوی معشوق رفتند و ما رو جا گذاشتند . شب 5 محرم دیگه برای ما فقط شب عبدالله (ع) نیست . شبی که عاشقان حسین (ع) برای زنده نگهداشتن نهضت حسینی به شهادت رسیدند .

ز شوق کرب و بلا ناگهان بدن ها سوخت           اسیر شعله ی عشقم ، زبانه ام اینجاست

گریه کن های مسجد ارگ رو میشه نمونه کسانی دانست که با شناخت گریه می کنند و می دانند راه حسین چیست ، می دانند کجا امر به معروف و نهی منکر باید کرد و کجا باید حق را داد زد !

به قول حاج منصور (نقل به مضمون) بعضی ها فکر میکنند مملکت قبرستونه ، توپ هم در کنند و همه بخابن !

داریم به شب قاسم بن الحسن هم نزدیک میشیم ، دوست دارم یه مطلب کامل در مورد حضرت بنویسم ، ایشالله سه شنبه که امتحانام تموم شد و اومدم خونه می نویسم .

دعا کنید ...

 

ما بنده احسان و عطای حسنینیم                     در هر دو جهان عبد و گدای حسنینیم

دلداده ی نام حسن و خون خداییم                     ممنون عنایات خدای حسنینیم

در کرب و بلا سهم حسن عین حسین است        ما گریه کن کرب و بلای حسنینیم

در قدرت زهراست که این لطف نماید                 یک روز ببینیم فدای حسنینیم

این سفره کریمانه ترین سفره حق است            ما ریزه خور نان و غذای حسنینیم

گر پیرو زهرا و علی با دل و جانی                       شیعه شده درس وفای حسنینیم

گفتند رفیقان سفر کرده این بزم                        ما سوخته ی داغ و عزای حسنییم

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 16:7 موضوع شخصی | لینک ثابت


هستی جان تولدت مبارک

ساعت 8 و 5 دقیقه شب پنج شنبه 15 آذر 1386 هستی خانم به دنیا اومد . ایشالله که همیشه سرحال باشه و عاقبت به خیر بشه .

هستی جان ، امیدوارم دنیای شیرین بچگی ات همیشه پایدار باشه و زندگی رو اونطور که آدم بزرگ ها می بینن نبینی ، ولی حواست باشه بقیه آدم بزرگ ها مثل تو نیستن و باید مواظبشون باشی .

روز اول که همه دور و بر خواهرم بودن و خواهرم هم باید به دخترش می رسید تازه فهمیدم بچه چقدر دردسره

ایشالله که بزرگ شد مونس مادرش میشه و مادرش بهش افتخار می کنه .

تولدت مبارک هستی جان ، ببخشید یه کم دیر شد ، تقصیر بابات بود

توو این عکس هم هنوز یه روزت نشده ، دقیقا ۲۱ ساعت از عمرت می گذره

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 10:56 موضوع شخصی | لینک ثابت


پس آمدیم پیش مسیحا تر از همه !

چند وقت بود که از اربابم دور شده بودم و خودم خبر نداشتم ! این چند وقت اخیر مشکلاتی پیش اومد که مجبور شدم برگردم پیش اربابم ، این چند وقت اخیر خیلی دلم آروم شد و انگاری به همه ی اون چیزایی که توو زندگی ام کم داشتم و می خواستم به هر زحمتی بهش برسم رسیدم !

نمی دانم چه کس کرده دعایم                                   که هر چه دارم از فیض دعایی است

کنم تا این که جبران گذشته                                       وجودم طالب فیض و عطایی است

توکل بر خدا کردم که گفتند                                        بیا امشب که عید مجتبایی است

خدا باب کَرَم را باز کرده                                             گنه بخشی ز نو آغاز کرده

شاید هم تنها چیزی که کم داشتم همین بود !

نکته جالبش که تجربه قشنگی برام بود این بود که ، دلم امیدوارتر شده به اون چیزایی که داشتم براش دست و پا میزدم و فکر میکردم هیچ وقت بهشون نمی رسم ! وقتی در ِخونه ی اربابم رفتم و متوسل به خودش شدم توو این چند وقت ، این یه بیت شعر رو درک کردم که :

حسن آمد ، خدا معروف گردید                                    به احسان و کَرَم موصوف گردید

انقدر امید و مهربانی رو توو وجود خودم احساس می کنم که اگه این دفعه بخام ازش دور شم باید خیلی بی معرفت باشم ! خاصیت جوونی اشتباهه ، اصلا اگه جوون اشتباه نکنه کی باید اشتباه کنه ؟ مهم اینه که اشتباه تکرار نشه و اشتباه اول عمدی نباشه .

ای آسمان تر از همه ، بالاتر از همه                           ای بیکران تر از همه ، دریاتر از همه

سبحان ربی همه ی سجده های من                         پروردگار سبز ِ مبرا تر از همه

دیدیم از تمام جهان مرده تر شدیم                            پس آمدیم پیش مسیحاتر از همه

ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده ایم                              ای جمله ی همیشه بفرماتر از همه

عمری بوَد که بر در ِ مهرت فتاده ایم                           ما ریزه خوار سفره ی این خانواده ایم

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 11:58 موضوع شخصی | لینک ثابت


وداع

اي كاش همه سال تو بودي به بر ِ من             دلسوخته در حسرت ديدار تو باشم

آهسته برو تا دلم از غصه نميرد                      اين آرزوي عبد گنهكار تو باشد

يك ليله قَدرت به همه عمر بيارزد                    اين جلوه اي از رحمت بسيار تو باشد

اي كاش مرا زار و گنهكار نبيني                      اين خسته الهي كه ز انصار تو باشد

 

اللهم رب شهر رمضان تموم شد الذي انزلت فيه القرآن شب اول ماه رمضون بود تموم شد ؟ آخه من به اندازه شب اول بيچاره ام !  وافترضت علي عبادك فيه الصيام آخه هيچ كاري نكردم ، مثل مركب عصاري فقط دور خودم گشتم ، وقتي چشمام رو باز كردن ديدم سر جام هستم و خستگي به تنم موند ! صلي علي محمد و آل محمد به خاطر همين يه ذره تشنگي و گرسنگي كه كشيديم بهمون چه چيزايي كه ندادن ، آخه خدايا تو بناي كارهات رو به تفضل گذاشتي ، از من گروكشي نكردي ، نگفتي اگه نماز بخوني فلان نعمت رو بهت ميدم ،‌ هر كاري بكنيم تو انقدر تفضل داري كه همه جور نعمتي به همه بدي.خدایا شکرت تونستیم یه واجب انجام بدیم . یه واجب دیگه هم به ما توفیق بده  وارزقني حج بيتك الحرام هر وقت صحبت از حج ميشه ياد علي بن مهزيار ميفتم ، خيلي دوس دارم برم خوزستان و قبرشو زيارت كنم و بهش بگم تو آقا رو ديدي لااقل برام تعريف كن ، ميگن بعد از 20 سال رفتن مكه ، توو كوچه يكي بهش ميگه امسال هم ميري مكه ؟ ميگه ديگه نميرم ، خسته شدم ، چقدر برم و نبينمش ! همون شخص بهش ميگه برو ، حتما امسال مي بينيش ! وقتي ميره مكه آقا ميفرسته دنبالش كه بيا من ميخام ببينمت . آقا جان كي ميشه دنبال ما بفرستي ؟في عامي هذا و في كل عام بابا مكه يه بار بري بسه ! چرا في كل عام ؟ في كل عام برا امثال من نيست ! من اگه يه بار برم و آدم نشم يعني ديگه آدم نميشم ! به قول بزرگي مي گفت منت اين سعودي هاي كثيف رو نكشيد ، اگه خدا بخاد ميفرستن دنبالت ! واغفرلي تلك الذنوب العظام آقا انقدر ناز داره مگه ميشه ديدش ؟ ناز كم كن نازدار فاطمه . ما كه داريم اعتراف ميكنيم گناهكاريم فانه لا يغفرها غيرك به جز تو مگه كس ديگه اي هم ميتونه ببخشه ؟ يا رحمان يا علام

 

تا كه من آيم به خود ديدم كه فرصت رفته است         تا كه از غفلت در آيم ماه رحمت رفته است

بار ديگر من شدم جامانده از اين كاروان                   آبرويم بار ديگر زين مصيبت رفته است

تازه من پيدا نمودم راه خود را اي خدا                       بر ابوحمزه قسم عمرم به غفلت رفته است

گر نبخشايي مرا اي مهربان پرده پوش                     حتم دارم آبرويم تا قيامت رفته است

گفته بودم ميزبانم را ببينم يك سحر                         تا كه چشمم باز شد گفتند فرصت رفته است

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت 15:2 موضوع شخصی | لینک ثابت


شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا

سلام بر تو اي كريم

ديدم كريمي ات بر غريبي ات افضل است . يه سال منتظر بودم كه دوباره شب تولدت بياد . چه شب مهتابي و قشنگي ! چقدر ستاره در آسمان غريب هست .

اين همه تنها آمده اند در كنار غريب تا تنها نمانند !!

چه اتفاقاتي توو اين يه سال افتاد ؛

مردن براي حضرت ارباب واجب است          عشاق جز به روضه ي او جان نمي دهند

ارباب من ز نوكر خود دل بريده اي ؟             خوبان مگر كه دل به گدايان نمي دهند ؟
من ِ بي معرفت به خيالم كه تو از من دل بريدي ، مگه ميشه ؟

از تو بعید نیست رفیق گدا شوی                   مرد کریم میل به مستضعفان کند

كلي غصه خوردم تا اينكه يه اتفاق باعث شد بفهمم ، اي دل غافل ! من از تو دل بريده بودم و هر چي صدام ميكردي نمي شنيدم ، انقدر به خودم مطمئن بودم كه اهل دنيا نيستم كه توو دنيا غرق شدم !

يادته وقتي از اون عاشقت خواستم منو نصيحت كنه چي گفت ؟‌قلبت حرم خداست ، به كسي اجاره اش نده !!

هميشه فكر ميكردم هيچي توو دنيا نيست كه نتونم ازش دل بكنم اما ديشب با خودم گفتم ،‌ كجاي كاري بيچاره ؟ تو همش به اين فكر ميكردي كه اگه جون خودت رو بخان بگيرن مشكل نداري ، اما تا حالا به اين فكر كردي كه زنده باشي و يه چيز ازت بگيرن ؟؟!! ديدم نه ، من مرد عمل نيستم مگه اينكه خودت كمكم كني !

هر وقت اومدم مثل بچه ها ازت ميخاستم حتي اگه به صلاحم نيست حاجتمو بهم بدي ، بدون هيچ منتي دست عطايت شامل حالم مي شد ، اما بعد از چند وقت مي فهميدم كه چه چيز خنده داري خواسته بودم !! شايد اينطوري ازت ياد گرفتم كه بيشتر به آرزوهام فكر كنم و حساب شده تر تصميم بگيرم !

ما بی سلیقه ایم تو حاجات ما را بخواه           ورنه گدا مطالبه ی آب و نان کند

يه زماني امسال به اين فكر كردم كه شايد بهتر باشه بقيه ندونن من عاشق كي هستم ، شايد توو اين هياهوها ترس از تمسخر باعث شده بود كه نخام همه جا جار بزنم چه ارباب خوبي دارم ، اما :

اي كه ز عشقت زنده منم ، گفتي از عشقت دم نزنم ، من نتوانم نتوانم نتوانم

توو اين يه سال با يه آدمايي آشنا شدم كه يه سري موقعيت هاي جديد براي شناخت مردم برام ايجاد شد ، دو تا نتيجه گرفتم كه با دو بيت جوابشو دادي :

ز غم دیوانه ام کردی ز می مستانه ام کردی         چنان مستم که بر جامم شده لب تشنه عاقل ها

به هر که پر کشد سویت دهی منزل سر کویت          وگرنه در غریبستان فراوان است منزل ها

نمي دونم شايد اينم بايد اضافه كنم كه :

ايها الناس در خانه ي مردم نرويد ... من دمي رفته ام و درد مدامي دارم

الان كه فكر ميكنم مي بينم چه سالي بود ،‌ هر چي بود به قول يكي از دوستان يك سال گذشت و به آن زيباترين لحظه ( مرگ ) نزديكتر شديم !

حرف آخرم دو تا شعره كه اميدوارم بتونم اثباتش كنم :
من قهر كرده ام از همه تا دوستت شوم                 من منت نگاه تو را صد بار مي كشم

اي با وفا نگاه تو آرامش من است                         زين رو بُوَد كه دست ز انظار مي كشم

 

ياغي نيَم ترحمي اي پادشاه حُسن                      گردن كشيده ام كه تماشا كنم تو را

سنگيني غمت به تغافل مرا فكند                          لعنت به من اگر ز سرم وا كنم تو را

 

 


 

نوشته شده توسط قاسم صفائی در چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت 11:53 موضوع شخصی | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting